رسم مجنون
مجنون پی خود در طلب لیلی بود ذکر لب او پرسش بی میلی بود
در راه به پیری به خزان افتاده پرسید از او زین چه بر آن افتاده
پاسخ که تو ای پیر جوان داده ز تن مبهوت منی یا که نهان رازی من
گر در پی رازم شده ای پرسنده من جنس بلوری که ز غم آکنده
این شهر به نامم همه مجنون گویند احوال من از خانه لیلی جویند
عمری ست که زلف مه من طرلان است رویش شبه بدر شب تابان است
با هر خم خود دل برد از اغیارم مجنون منم و در پی او بیمارم
آن مرد کهنسال به خود می خندید در اوج نشاطش به ناگاه پرسید
آیا که به اندازه تو در بند است دلواپسی او پی تو بر چند است
مجنون به خیالات پر آشفته رسید از حال پشیمان شدنش آه کشید
آرام ز راهش به عقب پا پس برد با پاسخ دل حسرتی از غم می خورد
پرسید از آن پیر دل آزرده راه قصدت ز سفر گو به من ای پیر زیا
من نیز پی لیلی تو در راهم لیکن که به دعوت ز خودش بر راهم
شاید به تنم صد خم و چین افتاده لیکن که منم بر در چین افتاده
اموال مرا هر طرفی می جویی هر دم تو مرا نام به فـّر می گویی
حال بد مجنون به بدی حائض شد ازعشق عفول و به جنون غامض شد
بیچاره دلش جان به ره لیلی بود افسوس که لیلی پی بی میلی بود
لیلی پی هر سیم و زر و زیبایی غافل ز جنون دل هر شیدایی
آری که چنین است ره عشق و جنون دل را ز غمی ساختن و بخت نگون
یا در پی زیبایی دنیا باید یا عقل ز کف داده و مجنون شاید
مجنون که دگر عاقبتش تنها شد دل سوخته و تارک این دنیا شد
حالا که چنین رسم ز مجنون مانده از عشق فقط دفتر غم وا مانده