آدم و حوا
آدم و حوا
گریه طفل جهان دیده گشا بحر ناپاکی این دنیا بود
دست و پا می زد و شیون به فقان دلخوش آن قفس رویا بود
گرچه آنجا کوچک و زارو سیاه همه سودش به غم اینجا بود
کودک آنجا شب و روزش به نشاط ارمغان نفسش هم همه و غوغا بود
کاش می شد که سفر را کج کرد به همان جا که شبی زیبا بود
ولی افسوس به آهی گذرد عمر امروز که ره فردا بود
می فروشد قدمش کودک ما که برای همگان سودا بود
کودکی جای به پیری بدهد آن دمی که هوس لیلا بود
باز هم قصه تکراری عمر حسرت بخت بد حوا بود
آدمی را زچه بحری ساختند این سوال همه دنیا بود
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۱ ساعت ۵:۴۷ ق.ظ توسط حمید
|
این وبلاگ جهت ارائه گوشه ای از هنر ایران و ایرانی تأسیس گردیده است