قصه سیب
آن مسیحا نفسی را که صلیبش کردن دل بیچاره من بود و فریبش کردند
چون گناه دل من مستی بی پیمان بود به مجازات دلم اسب نجیبش کردند
سخن از شهر و برآشفتگیش می گفتم حاکمان مُهر دهان سنگ کتیبش کردند
ای تو ای کوروش مردم ، سخن آزادی این چنین قسمت من بود و نصیبش کردند
آخر ای حاکم سر به تن من ، می دانی بانگ و بیداد فرازم به نشیبش کردند
در میان همه مردم این آبادی کس نماند تا که به حکم تو جریبش کردند
چه بگویم که زبان را به دهان می دوزند من همان دشمن ظلمم که حبیبش کردند
یک زمان در نگه مردمکی من بودم که شدم غول بد و ساده نهیبش کردند
عاقبت چون که به نامم ز خیانت بردند من شدم اسم بد و قصه سیبش کردند




این وبلاگ جهت ارائه گوشه ای از هنر ایران و ایرانی تأسیس گردیده است